باز هم خواب رياضي ديده ام..............خواب خطهاي موازي ديده ام 

خواب دي دم مي خوانم ايگرگ زگوند................خنجر ديفرانسيل هم گشته کند

از سر هر جايگشتي مي پرم .................دامن هر اتحادي ميدرم 

دست و پاي بازه ها را بسته ام................. از کمند منحني ها رسته ا م

شيب هر خط را به تندي مي دوم................... گوش هر ايگرگ وشي رامي جوم

گاه در زندان قدر مطلقم ................... گاه اسير زلف حد و مشتقم 

گاه خط را موازي ميکنم........................با توانها نقطه بازي مي کنم

لشگري تمرين دارم بي شمار .................... تيمي از فرمول دارم در کنار

ناگهان ديدم توابع مرده اند......................... خط نقطه ها پژمرده اند 

کاروان جذر ها کوچيده است..................... استخوان کسر ها پوسيده است

از لوگ و بسط و نپر آثار نيست.......................... رد پايي از خط و بردار نيست

هيچکس را زين مصيبت غم نبود........................ صفر صفرم هم دگر مبهم نبود

آر ي آري خواب افسون مي کند.......................عقده را از سينه بيرون مي کند 

مردم از اين ايکس و يگرگ داد داد...........................روزهاي بي رياضي ياد باد